بهترین دوست من
شعر ومتن دوستی

 من اومدم این دفعه قول میدم با بهترین شعرا بیام

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 9:20 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

[ شنبه سوم مهر 1389 ] [ 3:2 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودند،‌هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.

 

 

[ شنبه نوزدهم تیر 1389 ] [ 11:0 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]
تو آخرين نفري نخواهي بود که بي دليل مرا  سرزنش مي کني ،

ولي بدان که اولين هم نبوده اي در شکستن گلدان مهرباني ام ...

روزها گذشته ولي من هنوز باور نکردم که مرا متهم به کاري کردي که هرگز قصد آنرا نداشتم و ندارم ...

 سرزنشم کردي ... به خاطر هيچ !

ومن تنها سربه زير انداختم و سکوت کردم ...

نگذاشتي چيزي بگويم اما من گذاشتم تا حرفهايت بر سرم آوار شود ؛

اين گونه تو دلت سبک مي شد و دل من ازغم سنگين ...

اما من گِلِه اي ندارم ... 

پله پله از من دور شدي و حرفهايت بلور دلم را شکست.

من ماندم و انبوهي از اندوه ...

و اين نوشته ي زخمي بر ديوار دلم ، رنگ اشک گرفت ...

بي دليل از طرف خودت مرا متهم کردي ، سرزنش کردي ؛ و رفتي ...

رفتي و نديدي ناگهان قاب چشمانم از اشک پر شد .  ولي من باز هم گِلِه اي ندارم ....

  

[ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

***خدایا تو مرا عاشق کردی که در قلب عشاق بسوزم  ، تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم ، تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم . تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم . تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی . خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی ، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی ، لذت مبارزه را چشاندی ، ارزش شهادت را آموختی .تو مرا عاشق کردی...***

 

[ شنبه هفتم شهریور 1388 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

دلم مي خواهد همه شقايقهاي دنيا را جمع کنم ، ياسهاي س÷يد و مريم هاي خوشبو را دسته کنم و روي تاقچه اتاقم بگذارم ،

                                                                  

مي دانم که عاشق گلهايي . چشمهايم را مي بندم و با عطر گلها خاطرات مهربانيت و همه لحظات زيباي با تو بودن برايم

تداعي مي شود . دوستت دارم ....


[ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ] [ 9:8 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره 
                      روزي كه كسي سراغت نميگيره
                                         يه روز ميدوني من كي و چي بودم
                                                          روزي كه از نبودنم غصه ات ميگره
                                          باشه خوبم از كنارت ساده ميرم
                                 با وجود اينكه ميدونم ميميرم
                      به خدا قدرمو ميدوني يه روزي
روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم


                     قدرمو ميدوني يه روز
                               يادم میفتي شب و روز
                                          صدام تو گوشت ميپيچه 

                    مثل يه آه سينه سوز
   حسرت يك لحظه نگام
  دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا
حتی به خوابت نميام

[ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ] [ 8:22 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

 و در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر روی شونه هایت بگذارم.....از داشتن تو...

از داشتن تو...اشک شوق ریزیم

منتظر لحظه ی مقدس تا تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

و با تمام وجود قلبم و عشقم را هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]
خدایا مگذار مرا که گناهکار باشم...

خدایا اگرعاشقی گناه است ...

پس بهشت تو همچون کف دست خواهد بود..

خدایا نخواه از من که عاشق نباشم...

خدایا هیچگاه هم گناهکار نخواهم بود...

خدایا نشان بده که" عشق" با" گناه " دمساز نیست...

گناه آن است که کسی را از تو دور می کند..

عشق آن است که مسبب نزدیکی کسی به تو می شود...

خدای قشنگم...

خدایا قضاوت کن ببین من عاشق بوده ام یا گنهکار؟؟؟؟

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]

قصه تنهائی من. وحشت از جدائیه


جدائی از خاطره ها. از دست بی وفائیه


وحشتم از عاشقی نیست. بلکه از فاصله هاست


حراسم از پرپر شدن. توآغوش خاطره هاست


آخره همه عاشقی ها قصه بی وفائیه


تنهائی نشستنم. بهتر از آشنائیه


پناه تنهائیه دل عکس های یادگاریه


تو قلبمو شکستی و دل یاد گرفت شکستنو


بزار فراموشش بشه


دل دادن و دل بستننو

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ] [ 12:21 بعد از ظهر ] [ مهشید ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عرض سلام و ادب واحترام دارم خدمت بازدید کنندگان عزیز.من مهشیدساکن بندرعباس هستم.از اینکه به وبلاگ من اومدید خیلی خوشحال و سپاسگذارم.امیدوارم که بتونم مفید واقع بشم.خواهشمندم منو از راهنماییهای خوبتون بی نصیب نگذارید.موفق و مو’ید باشید.
امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم